تبليغاتX
گفتگو های تنهایی

 

 

به دلیل شرایط نامساعد روحی تا مدت نامعلومی نیستم

با پوزش...

 

!! نوشته شده توسط علی عسگری | 17:20 | چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390

 

خسته ام،

از تو...

چون درختی پیر

از میوه های تکراری

که برگ هایش برایش خودکشی می کنند!

از خودم...

چون رودی

که می گریزد از خودش به دشت!

خسته ام

آنقدر که پاهایم

مثل ستون های خانه ای رو به ویرانی می لرزند

و نمی دانم

خستگی کفش هایم را

پای تخت کدام زن بگیرم

که آغوشش

مثل در مسافرخانه ها

روی هر غریبه ای باز نشود!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

از این پس سید مهدی موسوی را اینجا بخوانید!

وبلاگ منیره حسینی  با خبر انتشار کتابش "بی حواس ترین زن دنیا" و چند شعر و خبر دیگر به روز است.

وبلاگ لیلا کردبچه هم با خبر تجدید چاپ "صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر" و حرف های دیگری که باید خواند به روز است!

بعد از مدتها وبلاگ پانته آ صفایی  را در دنیای مجازی پیدا کردم! پیشنهاد می کنم شعرهای ایشان را بخوانید.

 

!! نوشته شده توسط علی عسگری | 1:23 | دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 •

 

درود بر همه ی دوستان عزیز و ارجمند...

مدتی ست کم پیدا شده ام و کمتر به وبلاگ دوستان سر میزنم، کمتر به روز می کنم و کلا فعالیتم در دنیای مجازی کم شده است. حال جسمی بدی ندارم، اما از نظر روحی واقعا به هم ریخته ام... شاید همین اوضاع نامساعد روحی دلیلی باشد برای نبودن ها و بی حوصلگی هایم!

خسته ام... مجبورم جوری باشم که نیستم! مجبورم بخندم، بخندانم! خیلی کم پیش می آید که خودم باشم! فکرم بد جوری مشغول است و تمام برنامه هایم به هم ریخته! اوضاع جوری که باید پیش نمی رود و همین امر بد جوری کلافه ام کرده. از همه بدتر اینکه با تمام این حال بدی های مداوم، بشوی سنگ صبور دوستانت! و همه هم انتظار دارند مثل یک پدر بنشینی پای حرف هایشان، گوش بدهی و سعی کنی آرامشان کنی! و هیچ کس هم نیست بنشیند پای حرف های تو...

امشب بعد از ماه ها به کمک دوست عزیزی برای یکی دو ساعت خودم بودم و او هم... کلی حرف زدیم، درد و دل کردیم، شعر خواندیم و شاید گریه!

چون ممکن است در ایام نوروز نتوانم وبلاگ را به روز کنم، همین حالا پیشاپیش فرا رسیدن این عید باستانی را به تمام ایرانیان عزیز تبریک عرض می کنم...

یادش بخیر، کوچک تر که بودم عید حال و هوای دیگری داشت... لحظه شماری می کردم برای رسیدن نوروز! بیشتر هم برای تعطیلی های قبل از عید و چند هفته بیکاری! چه شوری داشت خانه تکانی عید و شستن فرش ها... با چه ذوقی اولین صبح بهار از خواب می پریدم و زیر بالشتم را به امید عیدی نگاه می کردم! و چه لذت داشت گرفتن عیدی از بزرگترها!  اما چند سالی است که عید هیچ چیز قشنگی برایم ندارد! حتی حس و حال خانه تکانی هم نیست! چند سالی است که خانه ی هیچ کدام از بستگان نرفته ام و تا آنجا که بشود از دیدنشان هم فرار می کنم! معمولا برای عیدها می روم خانه ی یکی از دوستان که رفته اند مسافرت، و تا آنجا که می شود خودم را دور از دید فامیل نگه می دارم! بد جوری از فامیل بریده ام! خانه ی چندتا از فامیل های نسبتا درجه یک و دو را نمی دانم کجای این شهر کوچک است؟! حتی بعضی از آنها را به قیافه هم نمی شناسم دیگر!!!

و بخوانید این شعر را که هیچ ربطی به نوروز ندارد:

 

این شعر هم

مثل بیشتر عاشقانه ها پایان خوشی ندارد!

در این سطر

یا سطرهای بعد

فراموشم می کنی!

و شاید سالها بعد

همین شعر را

-که ساختار محکمی ندارد-

با لحنی عاشقانه

برای کسی که دوستش داری بخوانی و

درست زمانی که انتظارش را نداری،

مرگ

مدادش را بردارد،

نامت را در پرانتزی بنویسد

و برای همیشه

لای همین سطرها فراموش شوی!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وبلاگ دوست خوبم  حامد کریمی همیشه عزیز بعد از مدتها با شعری زیبا به روز است.

وبلاگ  منیره حسینی عزیز با شعری زیبا، که حاصل همکاری او و سید مهدی موسوی عزیز می باشد به روز است.

مدتهاست شعر های خانم رویا شاه حسین زاده را می خوانم و لذت می برم... وبلاگ ایشان هم با شعر زیبایی به روز است.

وبلاگ خانم لیلا کردبچه هم با چند خبر و شعری از کتاب "صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر" به روز است.

 

!! نوشته شده توسط علی عسگری | 4:21 | جمعه بیستم اسفند 1389 •

 

مدتی است اوضاع و احوال خوبی ندارم ! از نظر جسمی به هم ریخته ام و مثل ماشین های  قدیمی هر روز یک جایم عیب می کند ! درس و دانشگاه  هم بد جوری دست و پایم را بسته ( اگر درس می خواندم هم دلم نمی سوخت ) اما بهانه ی خوبی ست برای توجیح نبودنهایم !

بخاطر سر نزدن هایم واقعا شرمسارم ...

و اما شعر ، باز هم مثل همیشه لطف کنید بخوانید و با نظرات ارزشمندتان مرا در بهتر سرودن یاری دهید ...

با درود و احترام .

 

 

۱)

می ترسم ...

از اینکه باز

چشم هایم را بسته باشم

و صبح

هیچ آیینه ای بخاطر نیاورد مرا !

ازاینکه بجای تو

با عصایی قدم بزنم

که سالهای پیش

زیر سایه اش نشسته ایم !

کابوس وحشتناکی ست ...

این بار ، 

تو بیلت را بردار

خاک را کنار بزن

و مرا از این خواب لعنتی بیدار کن !

 

۲)

بغض

فشنگی ست

مانده در گلوی تفنگ !

سرت را روی سینه ام بگذار

و خودت را خالی کن ...

 

!! نوشته شده توسط علی عسگری | 21:19 | چهارشنبه سوم آذر 1389 •

زمین ،

ظاهراً نقاشی بزرگی است

که کودکی

با مدادهای رنگی اش کشیده ...

و ما ،

ـ مثل مردی مستبد ـ

برایش اسم هایی انتخاب کردیم !

مثلاً جاده ،

نام خطوط سردرگمی شد

که به هیچ جا نمی رسیدند !

حتی راهی هم

که اتفاقی ما را به هم می رساند ،

آنقدر روی زمین دراز کشید

تا مسیرش از یاد رفت

و مسافری که با من بود

هرگز به مقصدش نرسید ...

 

!! نوشته شده توسط علی عسگری | 5:26 | جمعه بیست و پنجم تیر 1389