تبليغاتX
گفتگو های تنهایی

دو کار کوتاه

 

۱ 

پری کوچکم ،

وقتی در گلدان ها

گل های کاغذی می کارند

و آواز قناری

از میله های قفس

فراتر نمی پرد ،

ـ از عشق جز سه حرف

چیزی باقی نخواهد ماند . ـ

ای کاش

از سده ها و هزاره ها می گذشتی

و گیسوانت را

به انگشتان جلبکی برکه ای باستانی

می سپردی

و مرا

در عصر دیگری ،

زنده می کردی ...

 

.............................................................................. 

۲ 

برف ،

شاید برگ درختی باشد ... !

 

!! نوشته شده توسط علی عسگری | 19:21 | شنبه پنجم دی 1388 •

 

همیشه می خواستم اقیانوس باشم !

تا ماهی ها ،

زیر پوست جلبکی ام جفت گیری کنند

و لای موهای مرجانی ام تخم بگذارند ...

همیشه می خواستم اقیانوس باشم ،

تا ماهی های قرمز

توی رگ هایم شنا کنند ...

می خواستم قلبم را

به پری کوچکی بسپارم

که می گویند :

ـ در اقیانوس ها مسکن دارد . ـ

اما ...

حالا ،

فقط می خواهم

ماهی باشم

و توی تمام دریاها پرواز کنم ...

 

 

!! نوشته شده توسط علی عسگری | 1:55 | چهارشنبه هجدهم آذر 1388 •

سه کار کوتاه

 

۱

کاش علف بودم !

تا آهویی که توی چشم هایت می دود ٬

مرا نمی دید

مرا می چرید ...

 

۲

از دور

برایم دم تکان می دهد ٬

از نزدیک ...  .

هر کار می کنم

با من آشنا نمی شود ٬

سگی که توی چشم هایت بسته ای .

 

۳

زندگی این روزها ٬

اصلا صبحانه ی دلچسبی نیست !

حتی اگر آن را ...

در فنجان طلا بنوشم .

 

!! نوشته شده توسط علی عسگری | 3:40 | جمعه یکم آبان 1388 •

 

درود به همه ی دوستان عزیز

بعد از تغریبا هفت ماه که به دلایلی نتونستم به دنیای مجازی بیام بالاخره برگشتم و این غزل ـ البته اگه بشه بهش گفت غزل ـ از اولین کارای کلاسیک منه و به دلیل نداشتن تجربه در زمینه ی غزل از دوستان عزیز به خصوص دوستان انجمن شعر خانه ی هنرمندان که شاید به اینجا هم سری بزنند درخواست میکنم رحم نکنند و نقد اساسی روی این کار بکنند تا به من کمکی کرده باشند برای بهتر شدن کارهام .

با سپاس از همگی دوستان

 

قهــــــــر نگاهت ٬ دل تنــــهام به هم می ریزد

سـنگ اشـکت ٬ دل دریـــــام بـه هم می ریزد

 

و مــن و هـــر دم تــــــو و تـــــو بـی مــن تـــو

بـی تـــو امــــا همــــه فـردام به هم می ریزد

 

ســــــاحــل آرام و تــــو آرام ٬ دلـــم طــوفـانـی

رعــد خشـمت ٬ همـــه رویـام به هم می ریزد

 

قـــابـها ٬ دیـــوار و مـن و بی تــو هـــر دم تـکرار

 خشم نـگاهــت ٬ دل تنــــهام به هم می ریزد

 

!! نوشته شده توسط علی عسگری | 15:10 | شنبه هجدهم مهر 1388 •

 

 

!! نوشته شده توسط علی عسگری | 19:34 | دوشنبه پنجم اسفند 1387 •

رویای خیس !

 

در کودکی

خواب را

با رویاهای ارغوانی ام

محاصره می کردم

اما حالا ...

رویا در انحصار توست

وقتی هر شب ...

نیلوفر انگشتانت

دکمه های احساسم را می گشایند

و هر صبح ...

انگشتان خورشید

زنگ پلکهایم را می فشارند !

 

!! نوشته شده توسط علی عسگری | 1:48 | جمعه یازدهم بهمن 1387 •

پشت پرده ی چشمانم قد میکشی ... !

                                                  جنگل روحم از آن آسمان

                                                                           محمد علی بهمنی

 

عکس چهار سالگی ات را

در گلدانی می کارم

تا در مقابل چسمانم

قد بکشی !

فردا را چه دیدی ؟!

شاید مجبور باشم

برای دیدنت

چشم مشامم را

باز کنم ... !

 

!! نوشته شده توسط علی عسگری | 22:5 | یکشنبه بیست و نهم دی 1387 •

چاپ دو کتاب جدید شعر و داستان !

 

درود بر دوستان عزیز

قابل توجه شاعران و داستان نویسان استان چهارمحال و بختیاری:

جناب دکتر غلام رضا صفار، بعد از چاپ کتاب های: «ناگهان های بی سببی» (مجموعه شعر سپید)٫ «از هزار رنگ شعر» (برگزیده ی غزل) و «شهر من گم شده است» (داستان کوتاه) از نویسندگان و شاعران استان؛ قصد چاپ دو کتاب جدید شعر و داستان دارند و در این باره، مطلبی در وبلاگشان نوشته اند.
دوستانی که مایل اند شعر و داستان آن ها در این کتاب ها چاپ شود، 
به این نشانی  بروند و اطلاعات بیش تر را کسب کنند.


فقط بدانید که مهلت نهایی ارسال آثار 25 دی ماه است!

 

!! نوشته شده توسط علی عسگری | 16:5 | پنجشنبه دوازدهم دی 1387

... !

 

زغال را

نوازش میکنم ٬

بالهای پروانه سرخ میشود

و در حریق نیمه جان چشمانم

دراز میکشد .

گوشه ی این نفس ها

هیزم باران خورده را هم

حسود میکند !

چیزی نمانده است

چراغ درون دست آن دخترکی باشم

که به بیراه زده است

تنها

یک مشت شعله کافی ست !

 

!! نوشته شده توسط علی عسگری | 12:52 | دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 •

ده آذر هم بیست ساله شد ... !

 

پاییز هنوز پشت پرچین آذر نخزیده

و پروانه ی ابریشمی گلها

نپریده است

که آسمان به مظلومیت زنبورها میگرید !

در وسوسه ی بوسیدن دستهایی گل آلودم

که عطر آهویی

از پنجره های پیراهن

 بیرون می تراود

و متن خاکستری نفس ها را

نوازش می کند ... !

 

!! نوشته شده توسط علی عسگری | 22:27 | دوشنبه یازدهم آذر 1387 •